تازه های سایت

عکس و تصاویر سریال همسایه ها ( برنامه جدید از فارسی1)

سریال همسایه ها

پس از به پایان رسیدن سریال مونس و مونس فارسی1 قصد پخش سریال دیگری به نام همسایه ها ( Vecinos ) را دارد.

سریال همسایه ها شنبه 24 بهمن ( 13 فوریه 2010 ) ساعت 7 شب شروع خواهد شد.

نام سریال : همسایه ها ( Vecinos ) سال تولید : 2008 – ژانر : کمدی –  کشور : کلمبیا

بازیگران :Sara Corrales- Flora MartínezRóbinson Díaz

خلاصه داستان سریال همسایه ها

اسکار راننده تاکسی گستاخی است که ذاتا آدم خوبی است اما یک ضعف بزرگ دارد: عاشق میهمانی دادن است

داستان از زمانی آغاز می شود که اسکار، پیشنهاد می کند جسیکا را تا محل کارش برساند و جسیکا نیز بدون هیچ قید و شرطی از سرعلاقه آن را می پذیرد. در طول مسیر، جسیکا از آرزویش برای زندگی کردن در یک آپارتمان لوکس صحبت می کند و اسکار نیز برای جلب توجه او چاخان می کند که اگر روزی بلیط بخت آزمایی ببرد حتما برای جسیکا یک آپارتمان لوکس می خرد و از او تقاضای ازدواج می کند. جسیکا به این حرف ها می خندد و اسکار نیز برای اینکه نشان دهد چقدر جدی است تاکسی را نگه می دارد و یک بلیط بخت آزمایی می خرد. اسکار مصصم است که جسیکا را بدست آورد چون فکر می کند او زن خوب و با وقاری است که بدرد زندگی کردن می خورد. اما نمی داند که جسیکا معشوقه رئیسش (رادُلف) در بنگاه معاملات ملکی است که در آن مشغول به کار است. از آن طرف هم رادُلف، دوست تاتیانا گومز، دختری زیبا، باهوش و ثروتمند است. از آنجایی که برخلاف انتظار تاتیانا، رادُلف به جای اینکه از او تقاضای ازدواج کند، پیشنهاد می کند شریک کاری او شود، رابطه تاتیانا و رادُلف با مشکل مواجه می شود و این تاتیانا را ناامید می کند.

اسکار که مشغول کار و جبران پولی است که بابت بلیط بخت آزمایی خرج کرده است، موقع مسافرکشی، اتفاقا" تاتیانا را که می خواهد به گورستان برود، سوار می کند. در داخل تاکسی تاتیانا تلفنی با رادُلف جر و بحث می کند و رابطه اش را پایان می دهد. اسکار تاتیانا را تا قبر مورد نظر او همراهی می کند، تاتیانا با دیدن صحنه مراسم خالی که هیچ کس غیر از او در آن شرکت نداشت، متعجب می شود و بسیار متعجب تر می شود وقتی اسکار به او پیشنهاد می کند که در کنارش بماند و با هم مراسم را اجرا کنند و دعا بخوانند. از آنجایی که خیلی غمگین است از اسکار می خواهد که او را در اطراف شهر بگرداند تا برای مدت کوتاهی هم که شده از مشکلاتش دور باشد. اسکار از او دعوت می کند که با هم یک نوشیدنی بنوشند و از آن لحظه به بعد علیرغم اختلاف طبقاتی میان آنها، جاذبه قوی بین آنها بوجود می آید.

بالاخره اسکار او را که غیر عادی بود، به خانه اش برمی گرداند. و هنگامی که به خانه می رسند، با رادُلف و مالک "چشمه آبی"، ساختمانی که تاتیانا در آن زندگی می کند و رئیس هیات مدیره آن است، روبرو می شوند. در همان شب اسکار بخت آزمایی را می برد و یک میهمانی بزرگ به همین مناسب برگزار می کند. همسایه برخلاف همیشه، راحت از کنار این سر و صدا رد شدند و نسبت به برگزاری میهمانی اعتراض نکردند چون دیگر او را به شکل یک معدن طلا می دیدند. ناگهان جسیکا توجه او را به قولی که داده بود جلب می کند. چند روز بعد اسکار به بنگاه معاملات ملکی که تاتیانا در آن کار می کند، می رود تا معامله ای را که مادرش، خانم روکا، شروع کرده بود را به پایان برساند و مطمئن شود که پولش را در جای درستی سرمایه گذاری میکند. و نتیجه این معامله همسایه شدن تاتیانا و اسکار در ساختمان "چشمه آبی"، است.

ورود اسکار به ساختمان باعث ایجاد تغییراتی در آن و صمیمی شدن تاتیانا و اسکار شد. هر چند که بخاطر هوچی گری های اسکار و مشکلات پی در پی که برای بقیه همسایه ها درست می کرد، همیشه بینشان اختلافاتی وجود داشت. از راه رسیدن آلمیتا، خواهر کوچکتر اسکار، باعث می شود که آنها بفهمند علیرغم تمامی این مسائل، برای یکدیگر ساخته شده اند.

اسکار لیل: 35 ساله. راننده تاکسی. خوشبخت،گستاخ و مهربان. نهایت آرزویش این است که کاری کند همه مسافران احساس کنند در اتومبیل خودشان هستند. پدرش آنها را ترک کرده بود و او از کودکی مجبور بود که به سختی کار کند تا زندگی خودش و مادرش را بگرداند. هر چند آدم پر سر و صدایی است و خورۀ میهمانی گرفتن دارد اما همسایگانش دوستش دارند. عاشق موسیقی است. از تولد، جشن کریسمس و بیشتر از همه میهمانی های بین همسایه ها که در آن می تواند مهارت دمبک زدن خود را به رخ بقیه بکشد، بسیار لذت می برد. در رابطه عشقیش هم، تا قبل از اینکه تاتیانا را ملاقات کند، جسیکا سوژه مورد نظرش بود. او تمام عشقش را به او خواهد داد و بقیه چیزهای زندگی در اولویت بعدی قرار خواهند گرفت.

تاتیانا آربولدا: 30 ساله، جدی، زیبا، باهوش و کمال گرا. او همزمان در دو شغل، یکی به عنوان رئیس هیات مدیره ساختمانی که در آن زندگی می کند و دیگری کارمند بنگاه معاملات ملکی رادُلف کار می کند. یکی از رازهای زندگیش این است که علیرغم آنچه که ظاهرش نشان می دهد، به طرز لاعلاجی (درمان ناپذیری) احساساتی و رمانتیک است. والدینش را در یک حادثه رانندگی از دست داده و به همین علت بسیار حساس است. منتظر یک مرد کامل یعنی همان شوالیه زره پوش (شاهزاده سوار بر اسب سفید) است که البته او را میابد اما در یک تاکسی. گرچه رادُلف مردی مودب، خوش تیپ و تحصیلکرده است اما نمی تواند نیازهای احساسی تاتیانا را برآورده نماید. اسکار مردی کاملا متفاوت تر از آنچه که همیشه تاتیانا آرزو می کرد، است ولی کم کم که با او بیشتر آشنا می شود و شخصیت واقعی او را می شناسد، همه چی تغییر می کند. نیکل، دوست تاتیاناست که منشی بنگاه معاملات ملکی است.

رادُلف کاستاندا: 38 ساله، از خانواده ای مرفه و باکلاس. از نوجوانی یاد گرفته است که برای دست آوردن آنچه که می خواهد به راحتی خواسته های دیگران حتی خانواده خودش را زیر پا بگذارد. او مصداق کامل مار تو آستین پرورش دادن (کلاغ رو بزرگ کن تا بعدش چشتُ در بیاره) است، چون حتی برای رسیدن به اهدافش، برادرش و پدرش را هم زیر پا گذاشته است. پول درآوردن برای او یک عادت بد شده به همین خاطر هم مدام در این فکر است که بیشتر و بیشتر پول در بیاورد. تاتیانا نماینده او است تا به جای او کارهای پنهانی و سریش را انجام دهد. برای همه نفرت انگیز است ولی سعی می کند وانمود کند شخصیت دیگری دارد.

جسیکا رُدریگز: 25 ساله. با ظاهری فرشته وار و قلبی سنگی. به نظر شیرین ترین، بامزه ترین و خالص ترین فرد دنیا می آید یا اینکه حداقل باعث شده است که اسکار در موردش اینطور فکر کند. بعد از اینکه اسکار بخت آزمایی را می برد، به او بیشتر توجه می کند. با دغل و حقه بازی هر آنچه را که می خواهد از اسکار می گیرد. "اگر دلت می خواهد" متداول ترین عبارتی است که از آن استفاده می کند، ولی حقیقت این است که نه اسکار و نه هیچ فردی دیگری قادر نیست که به او "نه" بگوید، زیرا هیچ کس نمی خواهد با دادن جواب منفی به فرشته ای مانند او احساس گناه کند. او پول دوست، جاه طلب و حقه بازی است که در تمام کارها به دنبال نفع شخصی خود است.

هِنری یوناس: 38 ساله. دوست بی قید و شرط اسکار. مردی خوب، حمایت گر و مهربان. او هم مانند اسکار عاشق میهمانی است ولی همسرش پاتیکو مانع او می شود. وقتی بین اسکار و همسایگانش اختلاف و مشکلی بوجود می آید، او میانجیگری می کند. از آنجایی که زندگی اش دچار یکنواختی شده و  خلق و خوی پاتیکو هم، کمکی به تغییر این یکنواختی نمی کند، دلش برای زندگی مجردی تنگ شده است. این وضعیت باعث شده صبر هِنری سرآید و از دست پاتیکو خسته شود، خانه را ترک می کند تا به سراغ کارهایی برود که هیچوقت پاتیکو اجازه نمی داد آنها را انجام دهد. بعدها، با نیکل، منشی تاتیانا، آشنا  و حسابی مجذوب او می شود.  در ضمن هنری بخاطر شغلش که دارد ،سبب افشای دروغ ها و دغل بازی های رادُلف می شود.

پاتیکو: 30 ساله. از همان تیپ همسایه های پر شور و تشنج. چون فکر می کند اسکار روی هِنری تاثیر بد می گذارد، از او متنفر است. زنی تلخ و غیرقابل تحمل است که در یکنواختی زندگی اش با هتری گیر افتاده و نمی تواند راه حلی برای فرار از این بحران پیدا کند. هِنری تنها دوست او بوده و او هیچوقت ادامه تحصیل نداده و یا کار نکرده زیرا تمام زندگیش را وقف دو فرزندش کاترین و دیبی کرد. ولی وقتی هِنری ترکش کرد متوجه شد که او هم باید برای خودش کاری انجام دهد و تغییر کند بنابراین شروع به کارکردن با پدرش به عنوان یک اپراتور تاکسی های تلفنی می کند. یک زابظه با آلبرتو، همسایه اش، خواهد داشت، اما عشق واقعی او همیشه هِنری خواهد بود

نیکل (منشی): 25 ساله. در بنگاه معاملات ملکی رادُلف کار می کند و منشی مخصوص تاتیاناست. گرچه تاتیانا هیچوقت این را نمی خواست ولی به خاطر تنهاییش نیکل بیشتر دوست و محرم اسرار او بود تا منشیش. او تحت فشار کاری است. از آنجایی که تاتیانا زن باوقاری است او مجبور می شود در کارهای تجاری تاتیانا مداخله کند و بدین ترتیب از همه چیز او مطلع است. اولین کسی است که تشخیص می دهد اسکار و تاتیانا خیلی برای هم مناسبند و می خواهد به هر قیمتی که شده آنها را به هم برساند. نیکل به طرز باور نکردنی احساساتی است. شیرین و دوست داشتنی است. او و هِنری یک رابطه عاطفی خواهند داشت.

خانم روکا: 60 ساله. مادر اسکار است. سرسخت، لجباز و مشکل ساز است. او از همه چیز و همه کس شاکی است. دیگر طاقت زندگی کردن با اسکار را ندارد، بنابراین به محض اینکه متوجه می شود پسرش بلیط بخت آزمایی را برده است، به سرعت او را از خانه بیرون می کند و مجبورش می کند که برای خودش یک آپارتمان در ساختمان "چشمه آبی" بخرد. او زن دنیا دیده و سرسختی است و از روی عشقی که به پسرش دارد مرتب سعی می کند پسرش را اصلاح کند. او در میابد که جسیکا او را بخاطر خودخواهی ها و نفع شخصیش می خواهد. با تاتیانا کنار می آید و نگران است که نکند تاتیانا به اسکار صدمه بزند، اما با گذشت زمان، تسلیم می شود. در گذشته، خانم روکا و گرواسیو با هم رابطه داشتند و زمانی که دوباره همدیگر را می بینند این عشق دوباره بیشتر می شود. مجبور می شود این راز بزرگ را از اسکار پنهان کند.

 

سارا کاروس (همسایه): سن نامعلوم. اما به نظر می رسد حول و حوش 40 سال داشته باشد که البته خودش کاملا انکار می کند. سارا می خواهد یک فرزند داشته باشد و به همین خاطر مرتبا پوچو را تحت فشار قرار می دهد. چون مدافع اخلاقیات و رفتارهای خوب است، از اسکار متنفر است هر چند ته قلبش عاشق اسکار است و گرچه موفق نمی شود اما هر بار سعی می کند او را به طرف خود بکشد. سرانجام، در این مورد خاص، سارا از اسکار هوشیارانه تر عمل می کند و او را به دام می اندازد و با استفاده از هر شیوه ای و حتی رشوه دادن او را مجبور می کند عشق او و مخصوصا پدر فرزندی شود که پوچو حاضر نیست به او بدهد، بشود

لا "تاتا" کاماچو: مانکن تراز اول، خودنما و زیباست. او چاپلوس و سوء استفاده چی است. عشق پاچو و دوست سارا زن اوست. با ورود اسکار، تاتای زبل فرصت را در این میابد که کاری کند همسایه ها دوستش داشته باشند و جبهه ای علیه اسکار تشکیل میدهد و از مخالفان سرسخت او می شود، به شکلی که باعث می شود همسایه ها، اسکار را آزار دهند و دست از سر خودش بردارند. خوب البته با زیاده روی های اسکار، خیلی زود به هدفش می رسد و در نظر همسایگان، انسانی سالم و بی ضرر جلوه می کند که مورد قبول همگان واقع می شود. از طرفی تاتا به اندازه کافی زیرک هست که بداند نگه داشتن اسکار در ساختمان به نفع اوست چون در غیر اینصورت خودش دوباره هدف حمله و اعتراضات همسایگان خواهد بود.

آلوارو ولز: دست راست رادُلف است و به خاطر شغلش در همه موارد، رادُلف او را همراهی می کند. همکار تاتیاناست و با همدستی موریسو در ساختمان، رادُلف را از کلیه کارهایی که دوست او انجام می دهد، مطلع می کنند. به خاطر عنوان شغلیش در شرکت، گمان می کند که مالک همه دنیاست و جوری با بقیه افراد رفتار می کند که گویی همه فقیرند. او گذشته ای ساده و فقیرانه دارند و با ازدواجش با کلاریتا وارد طبقۀ اجتماعی بالا شده است. به خاطر عقده حقارت و خودکوچک بینی که به واسطه گذشته حقیرانه اش دارد، از قدرتش به خصوص در مورد زیردستانش استفاده و حتی سوء استفاده می کند

خانم کلاریتا ولز: پشت سر همه بدگویی و در کار همه دخالت می کند. او در مورد زندگی همه، همه چیز را می داند و همسرش از خود دور می کند و برایش بهانه می آورد که تا دیروقت کار می کند. خانم کلاریتا از تاتیانا به خاطر اینکه همیشه به علت وجود او، مجبور است منشی رئیس هیات مدیره ساختمان بشود، متنفر است. خانم کلاریتا و لا تاتا دوستان خوبی برای همدیگر و اما دوستان خوبی برای همسایه ها نیسنتد. او با پسرش آلواریتو که با اسکار دوست می شود و از او دفاع می کند، دچار مشکل می شود

لیگیا: دانشجوی دانشگاه است. از شهرستان آمده است و در بوگوتا تنها زندگی می کند. چند بار تا حالا رشته تحصیلی خود را تغییر داده  و چند ترم هم افتاده است، خانواده و همسایگانش فکر می کنند او دختر با وقار و آرامی است. زیباست و از یک خانواده ثروتمند شهرستانی مزرعه دار و کشاورز می آید. برای اینکه معلوم نشود از کجا آمده حسابی پول در اختیار قرارش داده شده که در یکی از خاصترین محلات بوگوتا زندگی کند. خانواده اش به او افتخار می کنند و گمان می کنند که او دختر نمونه ای است. ذاتا" دختر خوبی است و به اندازه بقیه همسایه ها به اسکار سخت نمی گیرد. او یک رابطه عاطفی با آلواریتو خواهد داشت.

آلواریتو "جونیور" ولز: پسر خانواده ولز. جوان خوش برخوردی است که برخلاف نظر مادرش رفتار می کند. زمانی که اسکار به ساختمان آنها نقل مکان می کند، با او دوست می شود و در میهانی هایش شرکت می کند. وقتی مادرش به خاطر حمایت از اسکار از خانه بیرونش می کند، در آپارتمان لیگیا یک اتاق اجاره می کند و در آنجا می ماند. او همیشه از لیگیا خوشش می آمده و بعد از یک سری جریانات طولانی موفق می شود که با او رابطه عاطفی برقرار کند. جونیور دوست بی قید و شرط اسکار می شود. اسکار هم به مثل یک پدر به او محبت ها می کند، محبت هایی که خودش هرگز از پدرش ندیده بود.

آقای گراواسیو: 60 ساله. صاحب شرکت تاکسیرانی که اسکار قبل از بردن بلیط بخت آزمایی در آن کار می کرد. برایش بسیار اهمیت دارد که همه موضوعات شفاف باشد و معتقد است که نباید کار را با دوستی قاطی (درآمیخت) کرد. قلب مهربانی دارد و همیشه مراقب اسکار است که فکر می کند راهش را در زندگی گم کرده است. از طرفی هم چون پسر روکا است که در گذشته با او رابطه داشته است، احساس خاصی نسبت به او دارد. چون پول زیادی دارد به همسایه ها قرض می دهد. به علاوه هر وقت که اسکار دچار مشکل می شود، گراواسیو به او کمک مالی می کند، غافل از اینکه این خون مشترک آنهاست که آنها را به یکدیگر نزدیک می کند.

لطفا تا لود شدن کامل عکسهای سریال همسایه ها کمی صبر کنید…

466 نظر

  1. من عاشق تاتييانا ايزابل انجلا اريانگ ييانگ ويكتريا مارگاريتا سامسون هر چويي هستم فقت بجوز انچندش لجن جسيكا و مامانش
    حالا مردا جرونيمو ايگناسيو انريكه جوانگ ماماجون اسكار ردلوفو والبته ردول فرو فقت بخاتر تيپش دوست دارم سالوادور
    سريالباران دوروق خيلي مزخرفه…………..

  2. من.ی.بچهی12ساله.هستم.که.خیلی.سریال.همسایهارادوست.دارم.خواهش.می.کنم.که.سریال.همسایهارا1ساعت.ازافه.کنید.راستی.یه.کاری.بکنید.که.جسیکا.واقعیت.را.به.اسکار.بگوید.تااسکار.باتاتیانا.اذدواج.کند.خواهش.میکنم.این.کاررابرایم.بکنید.وسریال.همسایهارا.در.کل.کشور.پخش.کنید.راستی.پوستر.همسایهاراهم.در.کشور.پخش.کنید.ممنونم.اگر.این.کارهارا.برایم.انجام.دهید

  3. hossein tanha

    من عاشق سریال همسایه ها هستم و دوست دارم ی روز اسکار و تاتی که خیلی ناز و با احسسات هستن رو ببینمشون
    09383668583

  4. عالییییییییییییییییی راستش من خیلی تاتیانا را دوست دارم ودوست دارم جای ان باشم

  5. نا شناس

    من تاتی رو خیلی دوست دارم

  6. خیلی خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

  7. برنامه هاتون عالیه . برای لاغر کردن خانمها حرف نداره. مرثی فیلمهای قشگ شبکه farsi1

  8. تاتیانا دیونت بودم وهستم می خوام بیام خواستگاریت ایا وکیلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟عععععععاااااااشششششقققققتتتم ددددددوووووووسسسسسسستتتتتت دارم تومال منی

  9. گفته است

    من از هیکل جسیکا خوشم میاد وگرنه قیافش که خیلی بده ولی از همه بیشتر من دیوونه ی ایزابل توی سفری دیگرم و اینو از ته قلبم میگم

  10. امروزبیستم مهرسال نوده ومن هنوز دوست دارم تاتی جون.بوس!

  11. اگه کسی عکسی داره ازتاتیانا برام بفرسته یه دنیا ممنونش میشم
    http://www.mehdi_harati.com

  12. بندهی خدا

    عاشق جسیکا هستم همش خواب ان را مبینم که به من ÷ا داره میده

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>